خرید بک لینک

خاطره ی کودکی سندی

خاطره ی کودکی سندی

امروز خانم پاف از بچه ها خواست درباره ی این محور انشا بنویسند که در آینده می خواهند چه کاره شوند.باب اسفنجی و پاتریک نوشتند یک فست مرجان تاسیس می کنیم تا هرچی دلمان خواست همبرگر خرچنگی بخوریم! اختاپوس هم نوشته بود که می خواد در رشته هنر تحصیل کند. گری می خواست مهندس ساخت خونه شود. ولی من در انشا ام نوشته بودم. می خواهم در آینده سوار بشقاب پرنده شوم که بتوانم نه تنها از دریا و خشکی و آسمان خارج شوم، بلکه از کره ی زمین خارج شوم و بروم روی کره ی ماه و یک سنجاب فضانورد شوم! وقتی انشایم تمام شد، خانم پاف پرسید:《چی چی نورد؟》و من گفتم:《فضانورد!》خانم پاف برایم شرح داد که در آینده هیچ کس بابت این کارها پول نمی دهد و من بهتر است دنبال یک شغلی مثل شغل هایی که بقیه انتخاب کردن باشه تا در اثر فقر گوشه ی دریا نیفتم! اما به نظر باب اسفنجی فضانوردی شغل خیلی خوبی بود و تنها مانع من برای رسیدن به شغل مورد نظرم، این بود که مادرم حتی بهم اجازه نمی داد تنهایی تا رستوران خرچنگ بروم چه برسه به کره ی ماه!

برچسب: نویسنده: یلدا قنبری‌پور تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 0:58

صفحه بندی