صفحه 1
در روزگاران گذشته یک دزد دریایی به اسم ریش برگری زندگی می کرد. روزی که وا برای جستجوی گنج به یک مکان قدیمی رفته بود، به یک کتاب جادویی دست یافت. داستان آن کتاب درباره فردی به اسم باب اسفنجی شلوار مکعبی بود.
صفحه 2
صبح روز شنبه باب اسفنجی درشهر خودش یعنی بیکینی باتم، شاد سرحال، به سمت محل کارش می رفت. او در مسیرش تا رسیدن به رستوران آقای خرچنگ، آواز می خواند و می گفت:دل توی دلم نیست که برسم به سر کارم وهمبرگر خرچنگی درست کنم.اما زمانی که رسید، آقای خرچنگ را دید که با اشاره به آسمان بالای سرش وبا آن لهجه عجیب و غریبی که داشت فریاد میزد:پلانکتون حمله کرده است!
صفحه 3
پلانکتون آمد بود تادستور پخت همبرگر خرچنگ را از آن ها بدزدد! او ابتدا با هواپیمای جنگی اش حمله کرد....سپس با تانک...و بالاخره با یک ربات! درست در زمانی که پلانکتون تنها یک قدم با پیروزی فاصله داشت زبانش به حالت منجمد از حرکت ایستاد و فریاد زد:اه، بنزینم تموم شد.
صفحه 4
پلانکتون از داخل رباتش بیرون آمد گفت:خب آقای خرچنگ،من برای خراب کردن کار و کاسبی تو همه ی پولم روخرج کردم و فقط یه سکه ناقابل برام مونده. از قرار معلوم اون رو هم باید به تو بدم. به این ترتیب پلانکتون آخرین سکه اش را هم از دست داد آقای خرچنگ آن را در خزانه اش گذاشت. بعداز آن هم پلانکتون، گریه کنان و هق هق کنان، رستوران آقای خرچنگ را ترک کرد.
صفحه 5
اما مبحث این بود که پلانکتون گیان در واقع یک ربات کوچولو بود و پلانکتون اصلی، خودش را داخل سکه پنهان کرده بود! او یک ویرایش از فرمول تقلبی را در داخل بطری جاسازی کرد و می خواست با فرمول اصلی از آنجا خارج شود که باب اسفنجی به شکلی غافلگیر کننده وارد اتاق شد
صفحه 6
باب اسفنجی داد زد اونو بدش به من. هرکدام از آن ها از یک طرف بطری گرفته و آن را به سمت خودش می کشید تا اینکه بطری در دستشان محوشد . آقای خرچنگ گمان میکرد که پلانکتون آن فرمول را دذدیده است و به همین دلیل اورا دنبال کرده و درکنار سطل ماهی هاگیرش انداخت.
صفحه 8
آقای خرچنگ با عصبانیت پرسید:«فرمول منو کجا قایم کردی؟» پلانکتون وحشت زده گفت:« من نمیدونم اون کجاست.» باب اسفنجی از آن طرف داد زد:«دست نگه دار!»سپس پلانکتون را داخل حباب بزرگی انداخت و خودش نیز داخل آن پرید.
صفحه 9
در همان حالی که حباب به هوا میرفت،به بقیه گفت:« پلانکتون نباید به خط کاری که نکرده مجازات بشه.» منطقه بیکینی باتم با ناپدید شدن آن فرمول، به مکانی خطر. ناک تبدیل شد.
صفحه 10
باب اسفنجی پیش رابه سمت پلانکتون دراز کردو گفت:« ما باید هر طوری که شده اون فرمول و پیدا کنیم.» پلانکتون جواب داد:«چجوری؟» باب اسفنجی گفت:«باکمک همدیگه. کار گروهی می دونی یعنی چی؟»پلانکتون اخم هایش را درهم کشید و گفت:« کار گروهی دیگه چیه؟» باب اسفنجی لبخندی زد و گفت:« یعنی اینکه تو به من کمک کنی منم به تو!.»
صفحه 11
پلانکتون و باب اسفنجی تصمیم گرفتند تا یک ماشین زمان طراحی کنند. به این ترتیب آن ها می توانستند به زمان گذشته سفر کرده و آن فرمول را پیش از ناپدید شدن نجات دهند. آن ها ماشین زمانشان را روشن کردند.زمانی که ماشین از حرکت ایستاد، خودشان را در زمان گذشته و در رستوران آقای خرچنگ یافتند.باب اسفنجی با هیجان گفت:« خودشه! این همون لحظه آیه که اون فرمول ناپدید شد.» پس از بازگشت به زمان حال، پلانکتون با خوشحالی خاص، فرمول را به آقای خرچنگ داد. آقای خرچنگ پس از باز کردن در بطری، نامه داخلش را خواند که در آن نوشته شده بود«به جای همبرگر بهتر است حباب میل کنید!»
صفحه 12
باب اسفنجی و پلانکتون به اشتباه بطری دیگری را آورده بودند. درست در همان لحظه بود که عطرو بوی اشتها آورید فضاپیچید. عطر بویی که از همبرگر خرچنگی بلد شده بود.سندی که به دنبال راهی برای باز گرداندن فرمول اصلی بود،توانست آن کتاب قصهای جادویی را که ریش برگر پیداکرده بود،به دست آورد. این کتاب طوری بود که هر چیزی در آن نوشته میشد بلافاصله بر اورده میشد.
صفحه 13
باب اسفنجی با کمک آن کتاب قصه جادویی توانست خودش و دوستانش را به شکل قهرمانانی تنومند در بیاورد! آن هابه شکل های گونا گون،از زمین و هوا به جنگ با ریش برگر رفتند.باب اسفنجی سر انجام ریش برگر را در میان سیل عظیمی از حباب ، گیر انداخت.دراین لحظه پلانکتون آن بطری را از دست ریش برگر گرفت و با یک اردنگی اورابه هوا پرتاب کرد. پس از بازگشت به شهرشان بود که مشتری ها یکی یکی در رستوران صف بستند. یکی از مشتری ها گفت:«سه هزار تا همبرگر خرچنگی برامون بیارید .» اختاپوس نفس راحتی کشید وگفت«بلاخره همه چی به وضع اولش برگشت.»
پایان کار
برچسب:
نویسنده: یلدا قنبریپور